خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
الهه آبها
لینک دوستان
باران -کاوه
دنيای سنگی-بهار و بهنام
مايکل-انسان گرگ نما
ليلی و مجنون
همينه- فرشاد
سه کله پوک- مينو
سوگند نامه عشق
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخه من چه کار کنم ؟؟؟
اخه چرا اینجوری میگه؟؟؟مگه من چه کار کردم ...طوری برخورد می کنه که انگار خلافی کردم و نگران تکرار مجددشهرئیسم رو می گم خدا نکنه یکی بیاد جلوی اتاقم بخواد ادرس بپرسه می یاد می گه این کی بود چه کار داشت چرا اومده بود مگه خودش اتاق نداره خدا چرا با من مثل زندانی ها رفتار می کننمی گه فلانی چرا می یاد اینجا
می گم خوب من که نمی تونم بگم نیاد چی بگم می گه نه بهش بگو رئیسم گفته نباید شما بیاین اینجا وگرنه خودم یه جور دیگه برخورد می کنم ...
من چند بار باید این موضوع رو بگم و ...تلفن ایمیل رفت و امد همه چی تعطیل حتی اگه بفهمم تلفن می زنن و شما هم .. خودت می دونی دیگه...
اخه خدا من چی بگم یه نامه برای همه ارسال کنم بگم اهای ایها الناس بابا هم رئیسم هم همسرم با من مشکل دارن اون از امین که وقتی بهش می گم تو محیط سازمان هر کسی راهنمایی و نمی دونم مشاوره در مورد کارش می خواد با من مطرح می کنه می گن تو خوش برخوردی خوب ما رو راهنمایی می کنی با حوصله جواب می دی و ...آقا ابرو بالا و پایین می کنه اینم از رئیسم
باید یه برگه جلوی در اتاقم بچسبونم ورود آقایون ممنوع
فکر کنم آخر کار به جایی برسه که ورود آقایون رو به اینجا هم ممنوع کنم.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٦ - الهه آبها
می مردی امروز آرایش نمی کردی ...
یکی نیست بگه می مردی امروز آرایش نمی کردی؟؟؟
آه لعنت به این شانس به قولی لب دریا بریم خشک می شه باید یه پارچ آب با خودمون ببریم دیشب امین آقا خونه نبودن و از طرفی روز گذشته یعنی شنبه گوشی همراه خود را در منزل جا گذاشته بودند و از آنجایی که من و ایشان با یکدیگر همکاریم از من خواستند که گوشی را جهت ایشان بیاورم وای خدا من هم صبح زود شاد و خرم، سرحال و پرانرژی از خواب بلند شده و از آنجایی که وقت زیادی داشتم تا زمان رفتن، ابتدا یه دوش آب گرم گرفتم و بعد کمی به این چشمان ریمل نهادیم بگو می مردی این کار رو نمی کردی؟؟؟
خلاصه ریمل زدن همان و آمدن به محل کار همان ...وقتی امین اومد تا گوشی خودشو ببره می شد از طرز نگاهش فهمید که چقدر عصبانیه وای وقتی نگاه می کنه ها خون تو بدنت خشک می شه ؟؟؟الان از شدت استرسی که گرفتم نمی دونم چه کار کنم ؟؟؟؟آخه زدن یه ریمل مگه چیه که بخواد آرایش حساب بشه و ... می دونم عصر که برم خونه یه دعوای جانانه و فحش و فحش کاری انتظارم رو می کشه آخه دختر بمیری تو این چه کاری بود کردی تو که همیشه همین طور ساده می یومدی امروز هم مثل روزهای قبل وای خدا !!!!! چه کار کنم دارم می میرم زنگ زدم به امیر تا با اون صحبت کنم اما اونم خیلی خجسته است و دل خوشی داره هامیگه بهش بگو عزیزم !! من می دونستم تو امروز می خواستی بیای اینجا تا گوشی رو از من بگیری و از طرفی چون روز قبل ندیدمت به خاطر تو این کار رو کردم می گم حالت خوبه امیر ها می گه غلط کردی می خوام صد سال سیاه هم این کار رو نکنی خدایا چه کار کنم اگه برم و پاکش کنم می گه تو محل کارت آرایش می کنی و می خوای بیای خونه پاکش می کنی ؟؟؟اگه باشه یه دعوا توپ امروز تو انتظار می دونم عصر که برم خونه تمام لوازم آرایشی که دارم و ندارم ... استفاده می کنم ونمی کنم همه از پنجره پرتاب شده بیرون چه کار کنم نمی دونم تمام انگشتان دستم داره می لرزه آنقدر استرس دارم که بدنم سرد سرده و طپش قلب شدیدی دارم
وای خدا یه راه چاره
بگو چه کار کنم چه کار کنم چه کار کنم ...! ! ! ! !
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٦ - الهه آبها
چی فکر می کردیم چی شد ...
الان تو موقعیتی هستم که نمی تونم اونطوری که دلم می خواد این مطلب رو بذارم توی وب (منظورم از شکلک و ...)
قبل از گذاشتنش باید یه چیزایی رو روشن کنم 
اول اینکه من بارها و بارها این حرفها رو توی چند تا دفتر نوشتم اما هر بار به دلایلی پاره شون کردم
یکی از اصلی ترین دلایلش این بود که نمی خواستم امین از وجود اون چیزی بدونه 
اما مطمئن هستم روزی از وجود این وب مطلع می شه
و اون روز دیگه فردایی نخواهد داشت تا من بخوام بیام و بگم چی شد ....
پس فعلا اینو همین طوری بخونین تا بعداً ویرایشش کنم
*******************************************************************************
می دونم امروز روز بد و مزخرفی خواهم داشت
الان ساعت 7:38 صبحه
امروز فوق العاده زیاد عصبانی و داغونم
حوصله هیچکس و هیچ چیزم ندارم حتی اینجا رو (منظورم محل کارمه) اما تنها مکان برای فرار کردن از خونه است
همه از بودن تو خونه لذت می برن و آرزو می کنن زودتر برگردن خونه اما من باید دائما به این فکر کنم که کی صبح می شه من برم سر کار
دیشب اتفاقی افتاد که به شدت عصبانیم کرد اونقدر زیاد که دوست نداشتم برم و توی مراسم ازدواج خواهرم شرکت کنم
همونطوری که گفته بودم 24 آبان مراسم ازدواج خواهرمه و من فقط همین یه دونه خواهر رو دارم که تا جایی هم می دونم هیچ وقت آبم باهاش توی یه جوب نرفت (منظورم اینه که هیچ وقت در مورد چیزی با هم به تفاهم نرسیدیم) اخلاق های من و الهام کلی با هم فرق می کنه و کسانی که با من و الهام برخورد داشتند کاملا این موضوع رو متوجه شدن و می دونن
طوری که خواهر شوهرم می گه شما خیلی متفاوت هستین و تو بهتری(البته چون خواهر شوهره این حرف رو می زنه ها )
الهام یه اخلاق خاصی داره طوری که گاهی وقتها خودم هم از دستش عصبانی می شم و داد و بیداد می کنم
شاید بزرگترین اخلاق بد من این باشه که زود عصبانی می شم و به هم می ریزیم و این عصبانیت و بهم ریختگی باعث می شه از همه کس متنفر بشم و اگه کسی بگه بالای چشمت ابرو بخوام مثل یه گرگ گرسنه و درنده بهش حمله کنم حالا چی شده که امروز عصبانی و دلخورم و حتی حالم داره از وجود خودمم بهم می خوره
همیشه دوست داشتم توی زندگی با همسرم طوری باشم که اگه یه روز بهش گفتم فلانی اومده به من گفته خانم شما چه زیبا هستین بهش بر نخوره و تازه به خاطر این که همسر زیبایی هم داره به خودش بباله اما متاسفانه اینطوری که نیستیم هیچ اگه بگم فلانی اومده به من سلام کرده هم باید جواب پس بدم چرا؟؟؟؟؟
به دلیل اینکه محیط مکانی محل کارم عوض شده چند وقتیه که دیر می رم خونه و از این موضوع خیلی خوشحالم یعنی دیگه ساعت 7:45 خونه ام
اما خوب این مابین اتفاقاتی که می افته جالبه و اکثرا برای امین اون ماجراهای رخ داده رو تعریف می کنم
دیشب هم مثل همیشه ساعت 7:45 خونه بودم و ذهنم درگیر این که شام چی درست کنم؟؟؟؟
آخر با توجه به اینکه به نتیجه نرسیدم هر چی مجله آشپزی و کتاب و .. داشتم از ت کتابخونه بر داشتم و شروع کردم ورق زدن
هم غذای فوری می خواستم هم خوشمزه
لابلای مجلات چشمم خورد به کوکوی عدس
خوشم اومد گفتم امتحانش مجانی درست می کنیم ببنیم چه طوریه
در همین حین یادم اومد از کباب دیگی
با خودم گفتم چطوره کباب دیگی درست کنم
ارز توی فریزر یه بسته گوشت چرخ کرده در آوردم تا کباب دیگی رو که رای آورده بود رو برای شام درست کنم
امین بیرون بود و در همین حین که من رفتم تا لباسم رو عوض کنم در باز شد و امین اومد
رفتم جلو وسایل تو دستش رو گرفتم و بردم تو آشپزخونه
اونم نشست روی مبل توی هال
وقتی برگشتم نشستم جلوش و گفتم خسته نباشی
آخه رفته بود و سرویس خواب و ویترینی که برای خواهرم خریده بودم رو بار گیری کنه و بفرسته
گفت ای بابا کار ما شده همین دیگه
بعد کمی ناز و نوازشش کردم و بوسیدمش
کمی از کارهای انجام شده امروز براش گفتم آخه صبح رفته بودم بانک برای انجام کارهای بانکی و ...
بعد گفت شام چی داریم ؟؟؟
گفتم کباب دیگی !!!
گفت خوب بلند شو دیگه من گرسنه ام
رفتم توی آشپزخونه و خلاصه کباب دیگی منتخب شده تبدیل شد به کشک بادنجان
البته چند تا کباب دیگی درست کردم اما باز پشیمون شدم و تبدیلش کردم به یه غذای دیگه
موقع خوردن امین اومد توی آشپزخونه و وقتی به روی اجاق گاز نگاهی انداخت ...
گفتم کباب درست نکردم و کشک بادنجان
نگاهی به توی ماهیتابه انداخت و گفت من کشک نمی خورم برای من همین چند تا رو بیار
گفتم ولی این کمه و .. گفت نه !!!
خلاصه من کشک خوردم و اون کباب
وقتی غذاش رو خورد رفت و یه گوشه دراز کشید
منم شروع کردم از اتفاقاتی که امروز برام افتاده تعریف کردم
و اون اتفاقات این بود
یکی از همکارانم توی یه قسمت دیگه که از لحاظ کاری زیاد باهاش کار می کنم و تقریبا در ارتباط هستیم اغلب به صورت تلفنی باهاش کارم رو انجام می دادم و یک یا دو بار بیشتر ندیده بودمش
موضوع مربوط می شه به اون
دیروز از کنار اتاقم رد شد و با یه لبخند ملیح به من سلام کردم و من از اونجا که نمی شناختمش و نمی دونستم کیه بی اعتنا سرم رو بر گردوندم بعد از چند لحظه اومد جلوی اتاقم و گفت وقتی یکی سلام می کنه شما هم باید جواب سلام رو بدین نه اینکه روتون رو برگردونین و اخم کنین
بعد گفت حال شما خوبه ؟؟؟
من که همینطور داشتم با تعجب نگاهش می کردم بازم چیزی نگفتم و اون رفت
با رفتنش و گفتن این حرف کلی فکر کردم تا بتونم به یاد بیارم این کی بود ؟؟؟
بعد از مدتی همینطور که داشتم با نگاه تعقیبش می کردم یه دفه یادم اومد و زدم روی صورتم و گفتم :
خدا مرگم آقای ...
بعدش کلی خندم گرفته بود از این موضوع و بلافاصله زنگ زدم دفترش ولی اونجا نبود
بعد از اون آقایی وارد اتاق شد و گفت خانم ... قیافه شما برای من خیلی آشناس اما نمی دونم کجا دیدمتون
البته به غیر از محیط سازمان و ...
و از آنجایی که از همکاران آقای ... بود گفتم من در یک دوره با آقای ... کلاس می رفتم اونجا...
گفت نه؟؟؟ من دانشگاه علامه درس خوندم و ...
جالبه که هر دو نفر این ماجرا متاهل و دارای فرزند هستن اما همسر من ...
با تعریف کردم این موضوعات که برای خودم خیلی جالب بود آقا بعد از چند لحظه شروع کرد؟؟؟
یه خانم باید ال باشه
چه دلیلی داره مردتیکه ..... بیاد به تو سلام کنه یا اون ... بیاد بگه قیافه تو برای من آشناست
( منتقل شدن سازمان به مکان جدید من به امین نزدیک تر شدم و قبلا هم گفته بودم که من و اون با هم همکار هستیم )
من توی این شرکت آبرو دارم با آبرو من بازی نکن
وای به حالت اگه بفهمم ...
به ناموس زهرا دفعه دیگه ای نخواهد بود که بخوای یه گند دیگه بزنی
من از قبل بهش گفته بودم نمی دونم بعضی ها چطوری تلفن من رو پیدا می کردن و به من زنگ می زدن برای راهنمایی و ...
بعد اون بر گشت گفت که بخوان تلفنت رو گیر بیارن و ...
من پریدم وسط حرفش و گفتم اونایی که به من زنگ می زنن خانم هستن که راهنمایی می خوان و ... گفت منظورم اون .... که اون روز به موبایلت زنگ زده و ...
به خدا حیف که نتونستم بفهمم کی بوده وگرنه مادرش رو به عزاش می نشوندم
منظورش امیر بود
یه روز صبح زود زنگ زد به موبایلم و من وقتی گفتم اشتباه گرفتین و .. شروع کرد به دادن مشخصات و ...
و از انجائیکه روز قبل توی محیط کار با من بوده ، تمام اتفاقات افتاده شده در آن روز رو داشت تعریف می کرد تا من بشناسمش اما من چون شناخته بودمش داشتم بهانه می اوردم تا اینکه امین گوشی رو گرفته بود و ...
بعد از اون برگشت گفت به خدا هر موقع یادم می یاد مثل یه پتک می خوره توی سرم و ...
خانمی توی قسمت هست به نام ... که انقدر سنگین برخورد می کنه که اولا اصلا وقتی حرف می زنی نگاهت نمی کنه یا اگه تو بیست بار هم بری پیشش اما دفعه بیست و یکم طوری برخورد می کنه که انگار دفعه اوله که داره باهات حرف می زنه و ...
اما من در اون موقع اونقدر عصبانی شده بودم اونقدر ناراحت شده بودم که دیگه نتونستم شامم رو بخورم و گذاشتم کنار
حالم داشت بهم می خورد دلم می خواست تمام ظرفهای توی سفره رو بشکونم اما نمی شد
امروز قرار بود برم برای عروسی خواهرم لباس بخرم اما از اونم پشیمون شدم
از اینکه بخوام بگم پولی بده تا من برم لباس بخرم
جالبه اینکه آدم کار بکنه اما کارت های عابر بانکش دست همسرش باشه و هر موقع پولی نیاز داره عین بچه ها بگه بابایی می شه به من ده هزار تومان پول بدی ؟؟
حتی از اینکه برم عروسی داشت حالم بهم می خورد
دلم می خواد یه اتفاقی بیفته تا منو از رفتن به عروسی منع کنه
دیشب باز هم مثل همیشه از زندگی و ... متنفر شدم
دائما منو سرزنش می کنه
آخه چرا ؟؟ چرا باید همیشه سرزنش بشم به خاطر چیزهایی که به نظر خودم هیچ نقصی توش ندارم؟؟؟
دائما بگه الهه حجابت
الهه رفتارت
الهه برخوردت با آقایون
اه حالم از این زندگی به هم می خوره
از دو هفته پیش ذوق و شور اینکه کی می خوام برم عروسی رو داشتم اما الان دنبال بهانه برای نرفتن
خدایا تا کی این زندگی ادامه داره ؟؟؟
تا کی باید تحمل کنم ؟؟
دیگه خسته شدم خسته خودت کمکم کن
دوستتون دارم دوست های خوبم
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٦ - الهه آبها
بگويم يا نه؟؟؟
تصمیم گرفتم کمی در مورد خودم و خصوصیاتم 
خصوصیات امین 
خصوصیات امیر
و هر کسی که شما مد نظرتون باشه بنویسم
اگه موافق هستین بگین 
اگه هم نه که خوب هیچی دیگه معلومه ...
آخر قصه من . . .
در اين حين عاشق مردي شدم كه هيچ وقت فكرش رو نمي كردم
مردي مهربان كه به خاطر ارتباط كاري زياد مي رفتم پيشش
و زماني فهميدم عاشقش شدم
كه وقتي از دور براي من سري به عنوان سلام تكون داد و .. 
تمام وجودم به لرزه افتاد
دستانم به وضوح مي لرزيدن- ضربان قلبم به روي 1000 رسيده بود و نفسم به شماره افتاده بود
– بر افروختگي روي صورتم به خصوص گونه هايم را كاملا حس مي كردم
اين احساس هر بار كه او را مي ديدم تكرار مي شد تا اينكه تصميم گرفتم بهش بگم و ببينم نظرش در مورد من چيه؟؟
موضوع رو با سميرا در ميون گذاشتم و شماره اش رو بهش دادم 
يه آي دي مجازي براي خودم و اون درست كردم و تمام حرفهامو براش نوشتم و ازش پرسيدم كه مجرده يا نه؟؟ 
انقدر با احساس براش نوشته بودم كه توي جوابم بهم گفت: نمي خواي خودتو معرفي كني ؟؟
نمي خواي بگي اين همه احساس قشنگ مال كيه؟
اينجوري جواب دادن براي من سخت مي شه ها ؟؟
اينكه ندونم دارم براي كي مي نويسم سخته و ... 
براي جوابم سميرا بهش زنگ زد و گفت كه من ساعت 13:00 همون روز بهش زنگ مي زنم و همه چي رو براش توضيح مي دم و چون به خاطر كارم زياد باهاش در ارتباط بودم و تلفني زياد صحبت می كردم
وقتي زنگ زدم بعد از سلام گفت: خانم ... شماييد؟؟
من با ترسي كه تمام وجودم رو پر كردم گفتم:آره منم
حدودا يك ساعت و نيم باهاش حرف زدم و اصلا فكر نمي كردم كه قوبل كنه با من حرف بزنه 
خيلي خوشحال بودم ، يه دفه به من گفت كه رئيسش داره بد نگاهش مي كنه و نمي توه صحبت كنه و قرار شد براي ساعت 15:30 با هم بريم بيرون 
اين ماجرا براي دو سال پيشه 
(اون موقع من و امين حدودا 2 سال بود كه با هم زندگي مي كرديم و من با اون هيچ كجا رو نگشته بودم 
دوست داشتم باهاش برم بيرون بگردم،
دستش رو بگيرم اما اون اين كارا رو دوست نداشت
)
وقتي با هم رفتيم بيرون به سمت پارك جمشيديه رفتيم واي اونروز زيباترين روز زندگي من بود




وارد پارك شديم و كمي راه رفتيم اما وقتي خواستيم از صخره ها بريم بالا ولی من كه كفش مناسبي هم نداشتم
سخت بود و اون دستش رو به طرف من دراز كرد
منم دستش رو گرفتم و به كمك اون بالا رفتم
بعد رفتيم و دو تا یخ در بهشت خريدم
(آخه تو تابستون بود و هوا گرم)
موقع خوردن زنبورها دورمون جمع شده بودن و اون نصفي از ليوانش رو گذاشت براي زنبورها 
جايي كه نشسته بوديم روي ديواش پر بود از يادگاري هايي كه نوشته بودن
منم دلم مي خواست تاريخ اون روز عزيز رو اونجا بنويسم 
يعد رفتيم و روي يه سكو نشستيم و با هم صحبت كرديم من از خودم و از زندگي و .. گفتم و اون شنيد و منو نصيحت كرد كه اينكار رو بكن اينجوري باش و ... 
وقتي نشسته بودم كنارش و دستم تو دستش بود سرمو گذاشتم روي شونه هاش و
از گردنش يه بوسه گرفتم بعد ديگه موقع رفتن شد 
توي راه برگشت دختر و پسري رو ديديم كه پيش هم خوابيده بودن و ... 
به دست من زد و اون دو نفر رو نشون داد خندم گرفت 
وقتي نشستيم توي ماشين تا خونه با من حرف زد و منو نصيحت كرد و گفت كه چه كارها بكنم و ...؟؟؟و از اون روز به بعد ديگه هيچ وقت نديدمش چون منو تحريم كرد 
من و اون با هم 15 سال اختلاف سني داشتيم 
بعد از اينكه معشوقه منم دست رد به سينه ام زد ديگه تنها تر از هميشه شدم 
همكاران زيادي به من پيشنهاد دوستي مي دادن 
شهاب- برديا- مهدي- رضا- حميدرضا و ...
اما اين بين پسري به نام امير كه با خودم يك سال تفاوت سني داشت خودشو به من نزديك كرد 
با حرفهايي كه مي زد منو به خودش وابسته كرد 
تا اينكه يه روز كه ديگه به هم نزديك تر شده بوديم 
به من گفت: اگه دوست داري به من بگو امير 
چون تا قبل از اون من هميشه فاميلش رو مي گفتم 
من و امير با هم بوديم تو تمام لحظات 
اون تمام اون نيازهايي كه من از سمت امين انتظار داشتم رو برام تامين كرد 
تا 1 سال باهاش دوست بودم و با هم حرف مي زديم اما نه به طور مداوم 
تا اينكه متوجه شدم اون دوست دیگری داره و عاشق دیوانه وار اونه 
هميشه به من مي گفت اگه از امين طلاق بگيري با من ازدواج مي كني؟؟ و من كه هنوز شيفته معشوقه خودم بودم فقط يه جواب داشتم؟؟
مطمئنا عجولانه نه؟؟ فكر مي كردم و بعد تصميم مي گرفتم و اون ناراحت می شد كه من بعد از اين همه مدت هنوز اونو نشناختم و باز هم مي خوام فكر كنم و .. 
توي اين مدت حتي بعضي از مشتري هايي هم كه مي اومدن پيشم فكر كردن من مجردم و از من خواستگاري كردن ؟؟؟
اما من مال يكي ديگه بودم و همه از اين موضوع ابراز تاسف مي كردن مخصوصا اگه منو ديده بودن 
ولي بعد از اينكه براي هميشه امير رو از صفحه زندگيم خط زدم تنها شدم خيلي تنها 
چون ديگه هيچكي نبود كه صبح ها به من زنگ برنه و بگه كه دوستم داره و ...
اين موضوع باعث شد كه هميشه تو اينترنت گشت بزنم تو سايت گوگل و سرچ مطالبي داشته باشم براي عشق و محبت و ... 
تا اينكه روزي به طوري اتفاقي با سايت بلاگفا آشنا شدم و ادامه اش هم معلومه 
اينو براي تمام دوستان وبلاگي خودم نوشتم 
كساني كه منو مي شناسن و نمي شناسن
از اينكه بدونن من كي هستم؟؟ 
تا جايي كه تونستم سعي كردم به كسي دروغ نگم و فكر مي كنم هم نگفتم ؟؟
چون هيچ كس از من نپرسيد كه متاهل هستم يا مجرد و خودم هم بدون پرسش كسي حرفي نزدم
به جز دو نفر از دوستان خوبم محسن و محمد 
فقط اون دو نفر مي دونستن كه من متاهل هستم 
دوست خوب ديگه اي داشتم به نام جعفر كه واقعا محترم و مهربونه
فرشاد عزيزم كه خيلي مهربون و دوست داشتنيه
حميد داداشي گلم كه مثل برادر خودم دوستش دارم 
و همه دوستان ديگرم 
اگه كسي رو اسمش رو نگفتم دليل اين نيست كه فراموش شدن همه برام عزيز و محترمن
امير- روباهي- پايا – ستاره – محمد- كاوه- حامد – محسن از وبلاگ سنجاب – ساحل- عليرضا- اميرضا و عليرضا واترين و ... 
اينجا فقط اسم خودم و خانواده ام رو با نام مستعار آوردم 
اونم بنا به دلايلي كه شايد كمي شخصي باشه 
از بودن در كنار شما دوستان خوبم واقعا احساس آرامش مي كنم 
چون وجود شما دوستاي خوبم نمي ذاره من گناهاني رو مرتكب بشم كه نمي خوام 
از محسن دوست خوبم از وبلاگ عقلولانه كه تمام مدت به نوعي همدم و راهنماي منم بود ممنونم














با نوشتن اين خاطرات تمام اون لحظات برام تكرار شد و واقعا مثل همون موقع توي همون حالات بودم
بدنم لرزيد گريه كردم دچار استرس و اضطراب شدم 

با صداي زنگ تلفن رسيدم و ...
به محسن زنگ زدم تا صداش آرومم كنه اما ...(خودش مي دونه)
اينو يادم رفت بگم 
من الان يه برادر گل دارم به اسم مهدي 
كسي كه با تمام وجودم دوستش دارم و تنها كسيه كه هيچ موقع تنهام نمي ذاره هيچ موقع ، 
اگه زيادي حرف زدم معذرت مي خوام ولي دوست داشتم تمام شما خوبهاي من بدونين اين كسي كه شما باهاش هستين كيه
؟؟ به خاطر حرفهايي هم كه زدم انتظار هيچ چيز از شما ندارم همين ! ! !
دوستتون دارم و آروزي سلامتي و موفقيت و رسيدن به عشق هاي حقيقي رو براتون مي كنم
مواظب خودتون باشين
گلهاي خوشبو



پایان . . .
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٦ - الهه آبهاآخر قصه من . . .
وقتي رسيديم خونه دعوا و بد و بيراه و ... 
اونجا براي اولين بار امين منو كتك زد 
خيلي سخت گذشت خيلي وقتي امين با كمربندش منو مي زد
بهش حق مي دادم اما ...
منو خيلي تهديد كرد خيلي زياد 
مي خواست منو بكشه و براش مهم نبود كه بره زندان و يا حتي قصاص بشه ؟؟؟
به مامانم زنگ زدم و گفتم بياد خونه ما 
چون منو و امين تصميم گرفتيم از هم جدا شيم ؟؟
مامان پشت تلفن گريه مي كرد و ناله مي كرد 
و فردا صبح خونه ما بود 
دائما منو سرزش مي كرد كه چرا اينكار رو كردم؟؟
و من همه چي رو براش توضيح دادم و اون براي من اشك ريخت و اشك ريخت
از كتكت هايي كه منو زده
از حرفهايي كه ميزنه از اينكه اصلا به من فكر نمي كنه
با من هماهنگ نيست هر موقع دلش مي خواد مهمون دعوت مي كنه بدون اينكه به من بگه ؟؟؟
به مامان گفتم كه هميشه براي شب بدون هماهنگي با من مهمان دعوت مي كنه
و بعد زنگ مي زنه مي گه امشب مهمان داريم
خوب منم سر كار تا بيام خونه ساعت 7 شبه چي بايد درست كنم ؟؟؟
مامان مي گفت حق داري؟؟
بهش مي گفتم منم دوست دارم ازمهمونم خوب پذيرايي كنم براش سنگ تموم بذارم
نه اينكه هر چي گيرم اومد بريزم جلوش؟؟
اصلا فكر نمي كنه اون روز من خسته ام كارم زياد بوده شايد نتونم و ...
حتي بهش گفتم اون جوراب هايي كه براي من خريده بود رو از پنجره پرت كرده بيرون
(مامان من هر چي براي الهام مي خريد بازم براي من خريد مبادا من به دلم بياد و ناراحت بشم
و توي همين خريدها از اين جوراب مچي ها كه تازه مد شده بود و تو بازار زياد بود براي من 5 جفت با رنگهاي مختلف خريده بود و گذاشته بود جلوي ميز آرايشم
اما امين وقتي اومد خونه و اونا رو ديد گفت اينا چيه؟ و من مي دونستم كه اون بدش مي ياد و نمي ذاره من اونا رو بپوشم گفتم مامان برام خريده اما اون با كمال احترام هر 5 جفت رو از پنجره پرت كرد بيرون) 
قبل از اون ماجرا من از امين يه بار ديگه كتك خورده بودم
اونم به خاطر اينكه با سميرا دختر خواهر شوهرم به محل كارم اومده بودم كه چرا اونو آوردم اينجا ؟؟؟
اون روز همچنان زد توي گوشم كه احساس كردم پرده گوشم پاره شده و خونريزي كرده 
ديگه جرات اينكه شبا پيشش بخوابم نداشتم 
هميشه احساس مي كردم يه شب منو توي خواب مي كشه 
نمي تونستم راحت بخوابم 
محل خوابم ازش جدا بود
و ازش به شدت مي ترسيديم
به خاطر كارش بعضي وقتها خونه نبود و روزهايي كه نبود به شدت آروم بودم 
از آن زمان به بعد تلفن موبايلم دائما چك مي شد 
اين شماره مال كيه ؟ اين كيه اس ام اس زده ؟؟
و اين من بودم كه بايد جواب همه اينها رو مي دادم 
اغلب اوقات توي محل كارم موبايلم رو خاموش مي كردم چون ديگه حوصله اين موش و گربه بازي ها رو نداشتم ؟؟
گاهي وقتها وقتي شماره اي غريبه روي گوشي بود و من مي گفتم اشتباه گرفته بود
جلوي خودم شماره رو مي گرفت و مي خواست با اون طرف صحبت كنم
تا ببينه اون با من چه طوري حرف مي زنه و رابطه اي بينمون هست يا نه؟؟؟
اين اخلاقش اعصابم رو خرد كرده بود 
مي دونستم تقصير خودمه اما ديگه خسته شده بودم 
بارها فكر خودكشي زد به سرم به روش هاي گوناگون 
خف شدن با گاز، زدن رگ تو حموم و ...
اما ترسو بودم و بزدل حتي عرضه اينكار رو هم نداشتم 
روزها گذشت و من موندم و من و باز هم تنهايي 
تا مدتها از چت و تلفن بيزار بودم 
وقتي توي خونه موبايلم به صدا در مي اومد اون بود كه هيجان زده مي شد چون فكر مي كرد دوباره از من بهانه گير مي ياره ؟؟

آخه مامانم با كلي حرف كه من جواب فاميل رو چي بدم اگه شما از هم جدا بشين و ... امين رو راضي كرد كه من و امين باز هم با هم زندگي كنيم
اما با تعهدي كه مامان كتبا به امين داد كه بعد از اين اگه يه بار ديگه اين اتفاق بيفته ايمن من رو خواهد كشت و حق اعتراضي خواهد بود ... 
و الان بعد از گذشت 3 سال از اون موضوع هنوز هم زنگ تلفن منو مي ترسونه و ...
زندگي من ديگه اون زندگي سابق نبود خودم ديگه اون الهه نبودم 
همه چي بهم ريخته بود 
دلم مي خواست يا من نباشم يا امين 
از همه چي خسته شده بودم از همه بدم مي اومد 
امين بدتر از قبل شده بود 
و من هم ديگه برده تحت امر اون شده بود نه به خاطر خودم به خاطر مامان و خانواده ام 
مامان هم اينو فهميده بود 
چون امن هر چي مي گفت اين من بودم كه بايد مي گفتم بله، چشم ، حتما، الان و ..
روزها مي گذشت و من تنها تر و تنها تر و گوشه گير تر مي شدم 
توي اين بين سميرا تنها كسي بود كه از همه زندگي من خبر داشت
من و اون يك روح بديم در دو بدن 
فقط اون بود كه شاهد همه امور زندگي من بود 
آخه توي اون دعوايي كه به خاطر اومدن اون با من به محيط كارم بود اونم براي اولين بار از پدرش كتك خورد
و همين موضوع من و اونو خيلي بهم نزديك تر كرده بود 
نمي خوام خودخواه بشم و بگم حور بهشتي بودم اما به اندازه خودم زيبا بودم 
(از اون دعوا به بعد از انداختن حلقه بيزار بودم و الان مدتهاست كه ديگه حلقه اي در دست ندارم ) و همين باعث شده بود هميشه توي محيط كارم به خاطر زيبايي ام مورد تحسين باشم
و از طرف بعضي از همكارانم پيشنهاد دوستي و ... داشته باشم 
ادامه دارد . . .
آخر قصه من ...
اینم ادامه ماجرا از پست قبل
بعد از اون توي 21 خرداد 1381 من و امين براي مدتي صيغه محرميت خونديم و . . .
![]()
در شهريور 1381 مصادف با روز زن كه دقيقا 7 شهريور بود من و امين براي هميشه مال هم شديم ... طي يك مراسم مفصل و دوست داشتني 


من و امين خيلي كم همديگه رو مي ديدم و همين دوري و ... عشق علاقه من و امين رو به هم بيشتر مي كرد 
اما هر چي زمان مي گذشت من و امين همديگه رو بيشتر مي شناختيم 
پسري كه هيچ وقت فكر نمي كردم اينجوري باشه . . .
اخلاق خاصي داشت مثلا اينطوري:
از پوشيدن شلوار جين بدش مي اومد
- پوشيدن رنگهاي روشن رو براي لباس و كفش دوست نداشت
از آرايش كردن متنفر بود من عاشق محبت و ... بودم اما اون هيچ وقت به من نمي گفت 
البته من زياد اهل آرايش نيستم اما دوست داشتم شلوار جين بپوشم و ...
يادمه موقعي بود كه داشتم امتحانات ترم دوم مقطع پيش داشنگاهي رو مي دادم كه بعد از امتحان حوالي ظهر امين اومد دنبالم من يه كفش با طرح لي پام كرده بودم با يه شلوار جين 
وقتي منو اونجوري ديد بد جوري زد تو پرم
وقتي هم رفتيم خونه سر اين موضوع با هم بحث كرديم و ... 
كه امين برگشت و گفت: اگه مي خواي هنوزم دير نشده ...
واي اين حرفش خيلي سنگين بود 
يعني چي؟؟ انتظار داشت من بعد از اين مدت زماني كه اسمم توي دهن همه به عنوان يه دختر شوهر دار افتاده برگردم و بگم پشيمونم و ...
از اون لحظه به بعد نظرم در مورد امين يه چيز ديگه بود و از اينكه كم مي بينمش خوشحال تر شدم ديگه امين براي من اون امين هميشگي نشد 
بعد از دو سال من و امين زندگي مشترك خودمون رو شروع كرديم و ... 
توي زندگي بحث و جدل ها بيشتر شد به چند دليل :
من هنوز خيلي بچه بودم و نمي تونستم خودمو مطابق با خواسته هاي اون بسازم 
براي من انجام كارهايي كه اون مي خواست سخت بود
ولي خوب به دليل اينكه هر دومون شاغل بوديم و در گير كار زياد پيش هم نبوديم و اين بحث و جدل ها كمتر بود 
تا اينكه يه روز با يكي از همكاران با چت و چت بازي آشنا شدم 
توي اين چت بازي ها با پسري با نام مستعار پويا آشنا شدم 
پسر مغرور و از خود راضي اي كه خيلي از خود مچكر بود 
البته اينو بعد از ديدن عكسش فهميدم 
من به اون گفته بودم كه مجردم و با خانواده ام زندگي مي كنم 
اون اهل اصفهان بود – يه روز تو چت بازي ها خواست باهم صحبت كنيم 
قبول كردم و بهش زنگ زدم –
همون روز از من خواست شماره موبايلم
رو بهش بدم براي من سخت بود اما چون دفعه اول بود كه با پسر ديگه بعد از ازدواج حرف مي زدم خيلي بهش وابسته شدم
چون اونم انگاري رگ خواب منو گير آورده بود
و دائما با زمزمه حرفهاي عاشقونه محبتي كه تو خونه من از امين انتظار داشتم رو بهم مي داد 
تا اينكه يه روز زماني كه امین اومده بود دنبالم توي مسير برگشت موبايلم
به صدا در اومد 
كيفم روي صندلي عقب ماشين بود و اون متوجه شد و گفت موبايلت زنگ مي زنه 
مدتي بود كه با پويا صحبت نكرده بودم و اون بعد از مدتها زنگ زده بود
وقتي گوشي رو جواب دادم و ديدم صداي اونه گفتم اشتباه گرفتي
و قطع كردم اما اون ول كن نبود تا اينكه يه دفعه امين گوشي رو از دست من كشيد و همون موقع انگاري اون اسم منو صدا زده بود و ...
بقيه ماجرا حدسش مشكل نيست 
ادامه دارد ...
آخر قصه من . . .
بعد از رفتن من از اتاق، بقيه كمي بين خودشون گفتگو كردن
و به اين نتيجه رسيدن كه من و امين با هم صحبت كنيم
تا ببينيم با هم هم خوني داريم يا نه؟ 
من توي اتاقم با الهام و آرتين نشسته بودم 
آرتين رفته بود روي صندوقچه كوچولويي كه كنار اتاق بود و
دستش رو زده بود به كمرش و مثل يه مجسمه ايستاده بود
و گفت من اينجا مي مونم تا ببينم چي مي شه ؟؟؟
من خندم گرفت و بعد از اون دعواش كردم كه نه بايد بره بيرون!!
!
من و الهام خيلي شبيه هم بوديم
و مامان امين هنوز نتونسته بود ما رو از هم تميز بده
به همين دليل وقتي الهام مي خواست از اتاق بره بيرون مامان امين فكر كرد كه الهام منم و گفت: 
چرا فرار مي كني بابا فقط مي خواين با هم صحبت كنين ؟ ؟ ؟ 
كه يك دفعه همه خنديدن و گفتن بابا اين خواهرشه؟؟؟

مامانش هم خنديد و بعد از اون امين وارد اتاق شد ...
من و امين روبروي هم نشستيم
من انقدر دچار استرس و هيجان شده بودم كه نمي دونستم بايد چه كار كنم ؟؟؟
گونه هام به قدري بر افروخته شده بودن كه احساس مي كردم اگه امين يه نگاه به من بندازه متوجه مي شه؟؟
كه امين برگشت و گفت: خوب من مي شنوم 
من حرفي نداشتم كه بزنم و اون شروع كرد. . . 
گفت كه زندگي تو تهران سخته از خانواده دور مي شي؟؟؟
شايد خيلي نتوني ببينيشون و ...
من هم قبول كردم كه...
در همين حين آرتين كه پشت در بود دائما به در مي كوبيد
و امين كه فكر كرد وقت ما براي صحبت تموم شده گفت:
خوب مثل اينكه وقتمون تموم شده و بلند شد و خداحافظي كرد و رفت بيرون 
بعد از رفتن اون همه ريختن توي اتاق و مريم خواهرش از من پرسيد خوب جواب ؟ ؟ ؟
منم گفتم بايد فكر كنم نمي دونم و ...
از اونا اصرار و از من انكار براي فكر كردن كه به ناگه گفتم خوب حالا باشه !!!
كه اين حرف شد جواب مثبت ما براي بله و ... 
پخش كردن شيريني توسط آرتين و تبريك بستگان و ...
بعد از رفتن اونا نمي دونستم خوشحالم يا ناراحت 

اما ساعت 7 يا 8 عصر مريم و شوهرش به همراه امين اومدن جلوي در خونه كه عكس من رو بگيرن 
مي خواستم كه امين اونو ببره و به خواهر بزرگترشون كه اونجا نبود نشون بده 
منم يك عكس 3*4 رو دادم و گفتم اينم عكس 
اما مريم گلايه كرد و گفت اين چيه
و آلبوم عكس منو باز كرد
و دوتا از عكس هايي كه زمان تولدم گرفته بودم رو از تو آلبوم جدا كرد و برد 

من اعتراض كردم كه عكس مي گيره و عكس نمي ده؟؟ و اونم در كيفش رو باز كرد و يه عكس كوچولو كه توي كيفش بود رو به من داد . . . 
اما شب ساعت 11:00 به بعد كه به حسين زنگ زدم تا 12 شب فقط ناليديم و گريه كرديم 
نمي دونستيم مقصر كيه اما. . . 
گريه امون من و حسين رو بريده بود و نمي تونستيم دوري هم رو باور كنيم 
من و حسيني كه براي هم مي مرديم و بدون همديگه نمي تونستيم نفس بكشيم 
من و حسيني كه در كنار هم به آخر عشق مي رسيديم و ... 
اون شب من و حسين براي هميشه از هم خداحافظي كرديم. . . 
امين منو سر مزار بابا ديده بود 
با خواهرش مريم و شوهرش زماني كه اومده بودن اونجا 
اون روز قرار بود دختر ديگه اي رو به امين معرفي كنن
ولي دريغ كه امين منو مي بينه و از خواهرش مي پرسه اون دختره كيه؟؟
مريم هم مي گه دختر فلاني؟؟
امين گلايه مي كنه كه چرا منو بهش معرفي نكرده بودن و ... 
بعد از اون ماجرا توي مراسمي كه به يه مناسبت توي كانون برگزار مي شد مريم هم قرار بود بياد 
من و مامان و الهام هم رفتيم وقتي توي كانون منتظر بوديم مامان گفت :
انگاري مريم نيومده من گفتم نه ماماني حتما اومده
چون برادرش اونجاس و با انگشت برادر مريم رو نشون دادم
و حميده دختر مريم كه پشت سر ما بود اين صحنه رو ديده بود و ... (بقيه اش رو خودتون مي تونين حدس بزنين)
خلاصه ماجرا آنكه هفته بعد پنج شنبه بعد از برگشت از سر مزار مريم از ما خواست بريم خونشون امين هم بود .
تا خونه مريم راهي نبود بنابراين ما پياده به سمت خونه اونا راه افتاديم توي مسير من و امين كنار هم راه مي رفتيم
اما حرفي نمي زديم تا اينكه من يه دفعه يه سوسك روي زمين ديدم واي يه جيغ كوتاهي كشيدم
و خودم كشيدم عقب ...
امين پرسيده چي شده و ... (خوب شد اين اتفاق افتاد وگرنه ديگه سوژه اي براي خنديدن نبود مگه نه ! ! )

وقتي رفتيم خونه مريم امين يه شاخه گل رز رو كه توي يه روزنامه پيچيده بود به من داد و ... 
بعد از اون با مامان و مريم رفتيم خونه جاري مريم 
آخه سالگرد ازدواجش بود و جشن گرفته بود 
خوب بود خوش گذشت 
خواستگاری من ...
چون قول دادم یه ماهه تمام داستانم رو تموم کنم
بنابراین زود به زود آپ می کنم برای تموم شدن تا اوایل ماه بعد
خوب ادامه داستان: 
فشارهای مامان از یه طرف که دیگه منتظر حسین موندن الکیه و دیدی که محمد گفته نه ؟؟و عشق و علاقه به حسین از طرف دیگه اجازه درست انتخاب کردن رو به من نداد
نمی دونستم بازم باید به امید حسین باشم یا اینکه :
میون این خواستگارها کی می شه دوماد ایشا الله
هر روز همشون زنگ می زدن خونه
جواب ما چی شد؟؟
محمود رو مامان ندیده بود فقط من دیدمش اونم تو خیابون با مامانش
مامان محمود اصرار می کرد که وقتی خواستم برم بیرون بهش زنگ بزنم و بگم تا اونم با پسرش بیاد و محمود بتونه منو ببینه
اما کدوم دختر پورویی هست که اینکار رو بکنه ؟؟؟
خلاصه تا اینکه یک روز مامانش خونمون بود من می خواستم برم بیرون وقتی فهمید سریع گفت منم بیام باهات ؟؟؟
من که فهمیده بودم موضوع چیه ؟؟ گفتم اشکالی نداره من می خوام برم فلان جا ها
گفت باشه ... بعد سریع تلفن رو برداشت و به محمود جان زنگ زد و قرار رو توی همون مکانی که من می خواستم برم برای نیم ساعت دیگه گذاشت
وقتی رسیدیم اونجا محمود اونجا بود
یک پسر قد بلند و لاغر اندام که فوق العاده خوش تیپ بود
وای اون موقعی که دیده بودمش باور نمی کردم این کسی که دارم می بینم همونی که عکسش رو دیدم
واقعا خودم رو گم کردم
کارهای مامانش جالب بود
می یومد با من حرف می زد و سر منو گرم می کرد تا پسرش بتونه با خیال راحت منو ببینه و بعد می رفت پیش پسرش و باهاش حرف می زد تا من اونو ببینم
خلاصه بعد از چند دقیقه خداحافظی کردیم و رفتیم
عصر وقتی بر گشته بودم خونه
زنگ زد و گفت : دختر چه کار کردی تو ؟؟ این پسر من یک دل نه صد دل عاشقت شده می گه فقط همین
من فقط می خندیدم و توی دلم از اینکه اینقدر زیبام که بقیه محو من می شن لذت می بردم
دختر مغروری نبودم اما خوب به اون اندازه ای که می خواستم زیبا بودم
اما مهدی ؛ کسی که برادر شهید بود و بابایی منو خیلی خوب می شناخت
یه پسر توپولی که بد نبود اما من ازش خوشم نمی یومد یه روز مامانش اومد سر مزار بابایی و رو به من گفت : شما دخترشی؟
منم با تعجب گفتم بله؟؟گفت مامانت کو؟؟
منم مامانو با دست که چند قدم اون طرف ایستاده بود نشون دادم و گفت اوناهاش
گفت صداش می کنی؟؟
رفتم و مامان رو صدا کردم و مامان اومد و شروع کرد با اون خانم صحبت کردند و دعوتش کرد خونمون بابت مراسمی که داشتیم.
آخه تو ایام محرم بود
خلاصه مامان مهدی اومد خونمون و با مامان داشت تو اتاق صحبت می کرد که من وارد اتاق شدم و شنیدم که داشت می گفت: اصلا بذار خودم بهش بگم؟؟
بعد منو صدا زد و ...
که یه لحظه مامان گفت نه خانم ... اجازه بدین خودم بهش می گم بعد از من خواست که براش یه کرم ببرم ؟؟
من تعجب کردم ولی کرم رو بهش دادم
وقتی که مراسم تموم شد و رفت به مامان گفتم : مامان این خانمه کی بود چه کار داشت چقدر پورو بود مگه خودشون خونشون کرم ندارن؟؟؟
مامان خندش گرفت و گفت مامان مهدی .... بود ؟
چشمام چهار تا شد گفتم نه ؟؟ گفت بله . . . .
گفتم حالا چه کار داشت؟؟ گفت اومده بود برای خواستگاری ؟؟ گفتم خواستگاری کی؟؟ گفت مهدی
خندم گرفت ؟؟؟
گفتم اون
اون که بهش می یاد زن داشته باشه با دو تا بچه
مامان خندید و گفت : ولی مجرده
ولی بر عکس من که اینقدر از مهدی متنفر بودم و اصلا خوشم نمی یومد تمام فامیل تاییدش می کردن
فقط به خاطر اینکه شناخته شده بود و برادر شهید
و از انجائیکه من هم فردی خانواده دوست بودم و بیشتر از خودم به خانواده خودم اهمیت می دادم تصمیم گرفتم فردی رو که انتخاب می کنم به عنوان همسر و شریک زندگی خودم کسی باشه که مورد تایید خانواده باشه تا توی خانواده و فامیل عزیز کرده و محترم باشه
و همی موضوع باعث شده بود که من انگشت اشاره ام به سمت مهدی در حرکت باشه
کسی که هر کسی وقتی می فهمید اون خواستگار منه می گفت : وای خیلی پسر خوبیه
حتی خود حسین – اونم مهدی رو تایید کرد و ...
در گیر و دار انتخاب مهدی به عنوان همسر، امین به عنوان فرشته ی نجات وارد این بازی شد
پسر خوبی بود و موقعیت خوبی هم داشت
قد بلند و رعنا و دوست داشتنی و تو دل برو
چهره مظلومی داشت و به دل آدم می نشست
با دیدن امین کل فامیل و خانواده به یکباره تغییر نظر دادن و انگشت اشارت را به سمت امین چرخاندن و من که بیشتر از هر کسی از این موضوع خوشحال بودم چرا که دیگه مجبور نبودم با مهدی ازدواج کنم . . .
ولی کمی هم دلم پیش محمود بود ازش برای شروع خوشم اومده بود ولی خوب توی فامیل که کسی اونو ندیده بود که بخوان اونم به عنوان کاندید اصلی انتخاب کنن
خلاصه ماجرا آنکه وقتی امین به عنوان نفر اول برای اومدن رسمی خواستگاری انتخاب شد
یه هفته قبل از اومدن به خواستگاری مادر و خواهر و خواهر زاده اش برای دیدن من اومدن خونه ما
خوب حق داشتن می خواشتن بدونن عروس آینده شون چه شکلیه؟؟؟
از من خوششون اومد و رفتن و برای هفته بعد قرار خواستگاری گذاشته شد یعنی 13 یا 14 خرداد ماه 1381
روز خواستگاری همه بودن
عمو ها – بابا بزرگ ها و مامان بزرگ ها و خاله ها و دایی ها
حوالی ساعت 6-5 عصر صدای زنگ در اومد- من و الهام یه اتاق مشترک داشتیم
وقتی در باز شد من داشتیم از لای پرده اونا رو میدیدم . آخه پنجره اتاق من رو به حیاط بود.
یه جوان رعنا که کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود و یک سبد گل که 19 تا شاخه گلزار قرمز توش بود (من عاشق رز قرمز بودم و این باعث شد که خودم رو به امین یه قدم نزدیک تر حس کنم)
از اوناها بابا- مامان- خودش و خواهرهاش و .. بودن وای نمی تونستم چایی برم 
خاله من تو آشپزخونه چایی رو ریخت تو سینی و آماده کرد و گفت بلند شود ببر 
گفتم وای خاله من نمی تونم می ترسم و یه هو، هول می شم گند می زنم به همه چی ها؟؟ 
خاله خندید و گفت کیف خواستگاری به چایی اشه پا شو ببر 
گفتم نه؟؟؟
مامان هم اومد و گفتم بیار دیگه 
گفتم من نمی یارم 
انقدر نشستم تا گفتن چایی خنک شد و خودشون چای بردن 

بعد نوبت میوه شد میوه اون روز هنوانه بود با میوه های تابستونی زرد آلو و گیلاس و شلیل و ..
موقع سرو میوه مامان اون ظرفی که میوه های رنگارنگ تابستونی توش بود رو برد و من موندم با ظرف هندوانه 
بازم گفتم موقعی ببینن من نیاوردم می یان و می برن
اما نه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نبود
انگار نه انگار 
یه ربع همین طوری گذشت و دیدم نه خبری نیست 
بلند شدم و ظرف میوه رو برداشتم و رفتم سمت اتاق پذیرایی
وارد اتاق شدم و از پدر امین شروع کردم میوه رو تعارف کردم
وای خودم خیلی واضح رعشه ای که به تنم افتاده بود رو حس می کردم
بعد از اون امین بود
خیلی مودبانه میوه رو برداشت و ادامه افراد
تا اینکه نفر آخر که خواهرش مریم بود میوه رو برداشت و منم ظرف رو گذاشتم و بدو خواستم از اتاق خارج بشم که مریم گوشه چادرم رو گرفت و گفت کجا؟؟
بیا بنشین تا داداشم کمی ببینتت؟؟؟
وای آب شدم رفتم توی زمین !!!!
بعد همونجا کنار مریم نشستم
بعد از اون مریم یه ظرف میوه که توش یه قاچ هندوانه بود گذاشت جلوی من و گفت: داداشم ببینه بلدی بخوری و ...
خندم گرفت و چند تا برش کوچولو از اون هندوانه رو خوردم و بعد بلند شدم و رفتم از اتاق بیرون
تا اینجا بسه دیگه مگه نه ؟؟؟
دوستتون دارم و بوس بوس
به امید دیدار
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٦ - الهه آبهااز وداع تا خواستگاری . . .
انتظار نداشتم اتاقی که می بینم اتاق حسین باشه 
وای کسی که من اینقدر ازش بدم می اومد به یکباره با دیدن اتاقش نظرم برگشت احساس کردم چقدر پسر پاک و محترمی است 
اون روز ما تا عصر اونجا بودیم و حسین هم وقتی برگشت رفت تو اتاقش و تا زمان خداحافظی بیرون نیامد 
به قول خودش برای این رفت بیرون تا ما احساس راحتی بیشتری داشته باشیم 
با چند بار رفت و آمد با فاطمه (همسر فاطمه شهید جنگ بود و یه پسر داشت به اسم علی که 13-12 سالش بود)با او و برادرش خیلی صمیمی شدیم .
توی خونه به دلیل اینکه یک روز یکی از دوستان بابا منو پشت تلفن ترسونده بود اصلا تلفن جواب نمی دم حتی اگه تلفن خودشو می کشت از زنگ خوردن اصلا توجهی نمی کردم
تا اینکه یه روز که من و مامانی تنها خونه بودیم تلفن زنگ خورد- با مامان تو آشپزخونه بودیم . مامان از من خواست برم و گوشی رو بردارم و جواب بدم اما من سر باز زدم
و در آخر راضی شدم وقتی گوشی رو بداشتم و گفتم الووووووووو
وااااااااااااااااااای ؛ حسین بود شروع کرد صحبت کردن
حتی پرسید خونه کیه و من هم گفتم فقط من و مامان
گفتم می خواین با مامان صحبت کنید ؟ گفت نه با خودت کار دارم (من در مقطع راهنمایی پایه سوم مشغول تحصیل بودم) اجازه هست
منم با ترسی که یه دفعه افتاد تو وجودم گفتم خواهش می کنم
گفت می خوام بدونم دوست دارین همسر آینده شما چه جور آدمی باشه؟
از سوالی که پرسید می شد حدس زد در آخرش چه نتیجه ای می خواد بگیره؟؟؟؟
منم جوابم رو دادم و با چند تا پرسش دیگه در آخر گفت حاضرید با من ازدواج کنید ؟؟؟
واااااااااااااای نفسم بند اوم درجه حرارت بدنم فکر کنم به 300 می رسید طپش قلب شدیدی پیدا کردم و ... من من کنان با لرزشی که توی صدام کاملا حس می شد
گفتم من باید با مامانم صحبت کنم و ...
گفت باشه و خداحافظی و تمام 
وقتی گوشی رو گذاشتم برای مامان همه چی رو تعریف کردم و اون فقط خندید
بعد یه نگاه موشکافانه به من انداخت و گفت : حالا خودن چی می گی؟؟
من گفتم باید فکر کنم من که نمی تونم همین طوری جوابی بدم من اون رو نمی شناسم با روحیات و اخلاقش آشنا نیستم و ...
آخر حرفام از مامان خواستم اجازه بده گاهی وقتها باهاش حرف بزنم مامان هم اجازه داد و صحبت کردن با حسین هفته ای یکبار برای شناختن معیارهام شروع شد .
کتابی و رسمی از خودمون می گفتیم و اون از زمانی که می اومد سر مزار و ماجراهای رخ داده و ...
وقتی بهش گفتم خواهرم الهام عاشق توست و ... 
اون بر عکس جواب منو داد و گفت ولی من از شما خوشم می یاد ...
واااااااااای اگه الهام می فهمید شاید کمر به قتل هر دوی ما می بست
روزها می گشت و منو حسین به خاطر صحبت تلفنی به هم وابسته تر می شدیم تا اینکه کار به جایی رسید از هفته ای یکبار به روزی هفت بار رسیدیم .
الهه ؛ خیلی دوستت دارم
هیچکس برای من تو نمی شه
الهه من بدون تو می میرم و ...
اینا حرفهایی بود که حسین به من می گفت و متقابلا منم همونا رو می گفتم
روزها گذشت و گاهی با اجازه مامان می رفتم پیش حسین؛ تا اینکه یک روز که مثل همیشه خونه تنها بود و من رفته بودم پیشش تا ناهار رو با هم بخوریم
قبل از صرف ناهار رو به من گفت الهه ؛ وقتی تو می یای اینجا و من تو حسرت لمس دستات می مونم خیلی سخت می گذره ، از اینکه نمی تونم بغلت کنم ببوسمت ...
اگه تو اجازه بدی یه صیغه محرمیت بخونیم ؟؟ 
من می خونم و تو اگه دوست داری و راضی هستی بگو قبلت ...
قبول کردم روبروی هم روی دو تا صندلی نشسته بودیم توی چشمای هم خیره شده بودیم اون صیغه رو خوند و منم گفتم قبلت ...
بعد یه لبخند ملیح و کوتاه روی لب نشوند
و دستاش رو باز کرد و منو با تمام وجود تو بغل خودش گرفت 
بعد از اون از من خواست که تا اون زمان همیشه جلوش با روسری و لباس های آستین بلند می نشستم روسریم رو در بیارم و دیگه پیشش راحت باشم.
از اون روز به بعد من و حسین محرم هم شدیم .
تا اینکه یه شب که مامان نبود با برادرم آرتین رفتیم پیش حسین برای خوابیدن
یک شب پاییزی که هوا خیلی سرد بود و باران هم می یومد . رعد و برق بدی می زد . من و آرتین توی اتاق پذیرایی خوابیدیم و حسین هم توی اتاق خواب ،
شب وقتی آرتین خوابش برد و مطمئن شدم دیگه بیدار نمی شه پاورچین پاورچین به سمت اتاق حسین رفتم و در رو باز کردم . حسین هم منتظر من بود . 
یه چشمک زد و منو کشید زیر پتو خودش
وای چه بدن داغی ، داشتیم با هم حرف می زدیم و می خندیدیم و بوسه و نوازش که صدای در اتاق اومد به حسین گفتم فکر کنم آرتین بیدار شد .
حسین گفت خودت رو بزن به خواب ؟؟
گفتم نمی تونم خندم می گیره و .. ![]()
که آرتین وارد اتاق شد من و حسین هر دو خودمون رو زدیم به خواب 
ولی آرتین اومده بود بالای سرمون و صورتش رو نزدیک صورتم کرده بود و زل زده بود توی صورتم
توی صورت حسین هم زل زده بود
دیگه نمی تونستم خودم رو کنترل کنم از زیر پتو به پای حسین زدم و اونم چشماش رو باز کرد و شروع کرد با آرتین حرف زدن
آرتین بهش گفت : الهه اینجا چه کار می کنه ؟؟
حسین هم گفت : جنابعالی خواب بودین اونم با صدای رعد و برق و بارون ترسیده اومده پیش من
منم که می دونستم اگه یکم دیگه بگذره ضایع بازی می شه خودم رو به یه آدم خواب آلود زدم و گفتم : چیه ؟؟ چی شده ؟؟؟ چرا سر و صدا می کنین ؟؟؟؟
و بعدش با حرفهای من و حسین آرتین قانع شد ولی من دوباره باید بر می گشتم پیش آرتین و ...
من به حسین خیلی نزدیک شده بودم طوری که اگه یه روز نمی دیدمش می مردم حتی یه بار یه صبح تا غروب یه مسافرت یک روزه هم با اون رفتم خیلی لذت بخش بود
تا دوم بیرستان من و اون با هم بودیم و دیگه زمانی رسید که یکی یکی خواستگار می اومد جلوی در خونه
و مامان وقتی به من می گفت : من یه جواب داشتم فقط حسین 
و حسین هم با خانواده اش در این باره صحبت کره بود و همه راضی بودن تا زمانی که قرار شد رسما بیاد خواستگاری
اما وقتی به بردار بزگترش که یه دندانپزشک بود موضوع رو گفت : اون مخالفت کرد و گفت که اختلاف سنی شما بالاست. 
من و حسین 8 سال اختلاف سن داشتیم
و این موضوع باعث شده بود من هنوزم منتظرش باشم و دائما به خاطر اون خواستگاران رو رد کنم
تا اینکه یه روز مامان گفت تا کی می خوای به پاش بشینی ؟
دیدی که محمد(برادر حسین) گفته نه؟
حالا تو باز هم منتظری ؟؟
و به حسین گفت: ببین حسین جان تو هم برای من مثل پسرم عزیز و محترمی
اما خوب الهه تا کی باید منتظر بمونه به خدا حتی اگه خود تو هم یه روسری ساده بیاری به عنوان نشون که یعنی الهه مال من، من قبول دارم و هر کی بیاد می گم نامزد داره ؟
اما اینجوری وقتی می گم نه دلیل می پرسن؟؟ 
می گم می خواد درس بخونه
می گن پسر ما هم مخالف نیست درسش رو بخونه
حسین هم گفت: نمی دونم خانم ... ولی من تا خانوادم راضی نباشن که نمی تونم کاری بکنم
شما اگر خواستگاری پیدا شد که الهه دوستش داشت و قبولش داشت به من فکر نکیند تصمیم خودتون رو بگیرید...؟؟؟
اون موقع من تو مقطع دبیرستان و پایه سوم بودم رشته ریاضی
و امتحانات آخر ترم دوم بود که چهار نفر همزمان از من خواستگاری کردن
همشون پسرای خوبی بودن به جز یه نفرشون که من ازش خوشم نمی یومد 
اسمش یکی سعید بود – پسر آخر خانواده . قیافه ملوسی داشت و به قولی جک بود
اسم یکی دیگه محمود بود- توی ارتش کار می کرد و یه خطاط ماهر بود – محمود پسر اول خانواده بود و خیلی زیبا و دوست داشتنی بود
اسم یکی دیگه مهدی ، یه بچه حزب الهی به تمام معنا
پسر آخر خانواده و برادر شهید – کمی توپول و ...
نفر آخر هم اسمش امین بود- پسر آخر خانواده- قد بلند و با موقعیت عالی
همشون به نوعی منو می شناختن یعنی یه جورایی با خانواده من در ارتباط بودن
منو دیده و پسندیده بودن
مثلا مهدی سرباز بابایی من بوده – آخه بابای من سرهنگ سپاه بود
محمود از فامیل های شوهر عمه کوچیکم می شد که به قولی یه دل نه صد دل عاشق من شده بود
سعید پسر همسایه مون بود
و امین برادر صمیمی ترین دوست مامانی
بازم زیاد شد بقیه داستان من برای یه وقت دیگه
به شرطی که شما ها نظر بادتون نره
دوستتون دارم و بوس بوس
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٦ - الهه آبها
